![]() |
![]() |
|
| ادبی علمی عرفانی سیاسی |
|
عرفات سرزمین اشك و دعاست. عرفات سرزمینى است كه خداوند به خاطر اشكها و دعاهاى زائران به فرشتگان مباهات مىورزد. سرزمینى كه گناهان در آن بخشیده مىشوند. سرزمینى كه خیال بخشیده نشدن در آن، خود گناه بزرگى است. حتى كسانى كه هنوز متولد نشدهاند، امید است مورد لطف قرار گیرند. عرفات سرزمینى است كه به عرصات قیامت ماند كه خلایق همه جمعند و هر كس به دعا مشغول، و در انتظار رد و قبول، بیرون دروازهاند. مىخواهند نزد مولایشان حضور یابند. ابتدا باید پشت در بایستند تا اجازه ورود بگیرند. باید بنالند تا به حرم(مشعر) راه یابند چقدر بنالند؟ چگونه بنالند؟... تا ننالند به حرم راه نیابند آنگاه كه پاك شوند، وارد حرم شوند. خانه خدا پاك است و مهمان پاك مىپذیرد. پس دعا كنند. روز عرفه روز دعاست. انسان جز دعا مالك چیزى نیست نه تنها مالك مال نیست بلكه مالك اجزاء و جوارحش نمىباشد. ما جز تضرع و دعا سلاحی نداریم، دشمن درون ما تنها با اشك رام مىشود. و "سلاحه البكاء". (6) یا از ترس جهنم مىنالد یا گریه شوق دارد كه چرا به بهشت نرسیده، چرا از هجرانش ننالد؟ عرفات سرزمینى است كه بهترین مردان خدا در آن توقف كرده، دعاها و اشكها داشتهاند، و در هر سوى این دشت ردّ پاى مهدى فاطمه است. (7) عرفات با اشكهاى مقدس سیدالشهدا اباعبدالله الحسین علیه السلام در روز عرفه به هنگامه خواندن دعاى عرفه متبركتر شد.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 10:49 توسط ایرانی |
|
|
دهه اول ماه مبارک رمضان تمام شد و در آستانه ورود به دهه دوم قرارداریم. آخرین روز و شب و لحظات دهه اول ، لحظاتی است که منتسب به امام زمان است. شب جمعه و روز جمعه. در بسیاری از دعاهای ماه رمضان مثل دعای افتتاح اشاره به امام زمان علیه السلام وجود دارد و این یعنی اینکه ماه رمضان و روزه واقعی جدا از امام زمان و یاد او نیست. بخشی از سخنان حجةالاسلام سیدمهدی طباطبایی در مورد ماه مبارک رمضان و ارتباط آن با ولی عصر علیه السلام را با هم می خوانیم و در این ماه مبارک برای فرج آن عزیز غایب از نظر دعا می کنیم. آمین * * * * * یکی از مهمترین ارکان عبادت، اطاعت از ولی خدا است و اطاعت از امام زمانعلیه السلام به عبادت و رفتار و منش انسان طراوت می بخشد. با این نوع نگاه می توان به ارتباط عمیق ماه مبارک رمضان با ولایت پی برد زیرا توجه صرف به عبادت و غفلت از اطاعت باعث فقدان مهمترین رکن عبادت می شود. عبادت اطاعت از ولی خدا است و اگر اطاعت نباشد، عبادتی نیست. اطاعت گره خورده به عبادت است و این اطاعت نیز باید از امام معصوم علیه السلام باشد. ظاهر عبادت خشک است و طراوت بخش عبادت همان ولایت و اطاعت از امام علیه السلام است. ولایت اهل بیت علیه السلام به ویژه در ماه رمضان و توجه به امام زمان علیه السلام طراوتی را در انسان ایجاد می کند که وظایف انسانی و دینی ، همه در وقت خود ادا می شود. ائمه اطهار علیهم السلام در طول تاریخ مفسر قرآن کریم بوده اند. قرآن کریم و عترت همراه هم هستند و از هم جدا نمی شوند. ماه رمضان ماه نزول قرآن است و قرآن هر سال در شب قدر بر امام زمان علیه السلام نازل می شود. روح قرآن امام زمان علیه السلام است. حضرت حجت (عج) قرآن ناطق است. امام زمان علیه السلام فقط مبین و توضیح دهنده قرآن کریم نیست بلکه عابد و عمل کننده به قرآن است و اگر با امام رابطه نداشته باشیم، نمی توانیم از قرآن بهره مند شویم. هر قاری و حافظ قرآن اگر دور از ولایت امام زمان (عج) باشد آن قرآن و تلاوت در درون او نقش سازنده نخواهد داشت و اگر به اطاعت برخیزد اطاعت او را به کمال لایق می رساند. قرآن تنها ابزار ارتباط ما با امام زمان است و هنگام قرائت قرآن نباید از نگاه امام غافل شویم و با قرائت قرآن و توجه به ولی الله ارتباط با پروردگار قوی تر می شود.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 12:16 توسط ایرانی |
|
|
كمك به دولت، كمك به كشور است؛ از هر جناحى میخواهد باشد. همهتان یادتان هست، دیدید كه دولتهاى مختلف از زمانى كه بنده این مسئولیت را داشتم، مورد حمایت من بودند. این معنایش این نبوده كه من با سیاستهاى آن دولتها در همه جا موافق هستم، نه؛ تصریح هم میكردم و میگفتم كه با بعضى از سیاستهایشان در زمینههاى مختلف موافق نیستم؛ اما كلیت دولتها را من همیشه حمایت كردهام. مواظب باشید دولت به خاطر اختلاف نظر، اختلاف سلیقه، اختلاف مذاق و اختلاف جناح مورد تضعیف قرار نگیرد. دولت را باید نگه داشت. همه باید رئیسجمهور را مورد تكریم قرار بدهند و این را همه یك اصل بدانند. اینكه افرادى بیایند و سعیشان این باشد كه دولت را ناكارآمد جلوه بدهند، این خدمت به كشور نیست. اگر عقیدهشان هم این است، این عقیده را بایست به یك نحوى به گوش خود مسئولان دولتى یا مسئولانى كه میتوانند اثرگذار باشند، برسانند؛ اما تبلیغِ ناكارآمدى دولت را در بین مردم كردن، آن هم غیرمنصفانه، صحیح نیست. اگر واقعیت هم میداشت، نباید به شكل تبلیغاتى و داد زدنِ بر سر كوچه و بازار ظاهر میشد؛ چه برسد به آنجایى كه واقعیت هم ندارد و غیرمنصفانه است. دولت با جدیت و تلاش خوب، كارِ پرحجم و متكى به محاسبه انجام میدهد، حالا گیرم كه در فلان مسئلهى اقتصادى ممكن است نظرى داشته باشد كه با نظر فلان كارشناس یكسان نباشد؛ خوب نباشد؛ این، از اهمیت و ارزش كار دولت نمیكاهد. حضرت آیت ا... خامنه ای حمایت از دولت را به معنای تایید همه كارهای آن ندانستند و افزودند: دولت كنونی، انصافا خدمتگزار، پركار، با ارزش و صددرصد مورد اعتماد است. امروز همه دارند مىبینند؛ ما هم داریم مىبینیم و دیگران هم شاهدند كه حجم كار متراكمى كه دولت انجام میدهد، انصافاً درخورِ تحسین و ستایش است؛ كارِ خیلى خوبى است. انتقادهاى غیرمنصفانه نشود. برخورد با دستگاههاى دیگر هم باید همینطور باشد. مجلس مركز تصمیمگیرى دربارهى برنامههاى اساسى و همهجانبهى كشور است و مجلس هم نباید تضعیف شود. قوهى قضاییه هم نباید تضعیف شود. انتقاد كردنِ صحیح و عاقلانه، غیر از حرف زدن به شكلى است كه یك دستگاه را ناكارآمد نشان بدهند و ناموفق جلوه بدهند؛ چه حق باشد، چه ناحق، غلط است. حضرت آیت ا... خامنه ای حمایت از دولت را به معنای تایید همه كارهای آن ندانستند و افزودند: دولت كنونی، انصافا خدمتگزار، پركار، با ارزش و صددرصد مورد اعتماد است اما این مسائل به معنای اطلاع رهبری از جزئیات همه فعالیت های دولت و تایید آنها نمی باشد و حمایت از دولت به معنای مخالفت با انتقاد از آن نیست. ایشان افزودند: اطلاع داشتن رهبری از همه رویدادها و جزئیات فعالیت همه دستگاه ها و وزارتخانه ها نه لازم و نه ممكن است و دلیلی ندارد رهبری وارد محیط های اجرایی شود؛ چرا كه مسوولیت ها مشخص است. منبع: سایت دفتر حفظ و نشز آیت الله العظمی خامنه ای |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 21:39 توسط ایرانی |
|
جعليبودن رژيم غاصب صهيونيستي و پروژه ملتسازي از سوي سردمداران صهيونيسم بينالملل، موضوعي است كه بارها از سوي مقام معظم رهبري، حضرت آيتالله سيد علي خامنهاي در مناسبتهاي مختلف طرح و از زواياي گوناگون به آن پرداخته شده است. موجوديت ساختگي و دروغين رژيم موهومي به نام اسرائيل كه اختاپوسوار بخش اعظم كشور اسلامي فلسطين را در نورديده است، پيش از رهبري آيتالله خامنهاي نيز همواره از سوي بنيانگذار انقلاب اسلامي، حضرت امام خميني(س) مورد موشكافي و بررسي قرار ميگرفت و آن بزرگوار نيز در مناسبتهاي متعدد چه در بدو شكلگيري شعلههاي انقلاب اسلامي در سال 1341 و 42 و چه پس از آن، همواره مسأله فلسطين و موجوديت جعلي رژيم اشغالگر قدس و نيز فرايند ملتسازي اين رژيم را مطرح و خطر آن براي مسلمانان و كشورهاي اسلامي را گوشزد ميكردند. سيد حسن نصرالله، دبيركل حزبالله لبنان پنج سال پيش در ديدار با جمعي از طلاب حوزه علميه قم، مقام معظم رهبري را " كارشناسترين كارشناسان درباره مسائل اسرائيل" ذكر كرد و از ايشان به عنوان بلندپايهترين رهبر مقاومت اسلامي عليه رژيم صهيونيستي نام برد. مقام معظم رهبري در هشتم ارديبهشت سال 1372 در ديدار مسؤولان و كارگزاران حج به مرور سير تاريخي اشغال كشور فلسطين پرداختند و تصريح كردند: «درباره مسأله فلسطين، آنچه بنا دارم عرض كنم اين مطلب است كه در اين قضيه، نكته بسيار تلخي وجود دارد. اگر چه همه مسائل مربوط به سرزمين فلسطين تلخ است، اما اين نكته، انصافاً گزنده است كه در تبليغات جهاني، در تمام اين چهل و پنج سال كه از اشغال فلسطين ميگذرد بخصوص در اين يك، دو دهه اخير سعي شده است نشان داده شود كه يهودياني كه آمدهاند و فلسطين را گرفتهاند، مردمي مظلوم، داراي حق و مورد فشار و تعدّي هستند. وقتي صهيونيستها و يهوديانِ روسي ميخواستند به فلسطين مهاجرت كنند، نميگفتند اينها غاصبند؛ اينها اهل فلسطين نيستند كه به آنجا ميروند؛ اينها اهل روسيهاند، اهل اوكراينند، اهل كشورهاي اروپايي و اهل امريكايند كه هر كدام در سرزمين خود، جايي، مكاني، خانهاي، ثروتي، پولي و زندگياي دارند. با اين حال به فلسطين ميروند تا حق يك فلسطيني را بگيرند، خانه او را صاحب شوند، ثروت و سرزمين او را غصب كنند و امكان تشكيل خانواده را از او بگيرند. اين را كه نميگفتند... همين افسر انگليسي در نامهاي نوشته است: ولي ما به اين مردم، دروغ ميگوييم! يهوديان فاقد تخصّص و بيهنر را از اطراف دنيا جمع كردند به فلسطين بردند و امكانات و زمين و همه چيز در اختيارشان گذاشتند؛ چون ميخواستند صاحبان اصلي فلسطين را از آن كشور بيرون كنند... ميخواهند يك ظلم را تثبيت كنند؛ ميخواهند يك ظلم را قانوني و رسمي كنند. البته كه ما مخالفيم! همه جوانمردان عالم بايد مخالف باشند. همه مسلمانان بايد مخالف باشند و با آن مخالفت كنند. خانه ملت فلسطين را از آنها گرفتهاند و يك عدّه غاصب را در آنجا جا دادهاند، پشتيباني كردهاند و به دست آن غاصبين، صاحبخانهها را به فجيعترين شكل، سركوب كردهاند.» معظمله در ديدار مسؤولان نظام و سفراي كشورهاي اسلامي در سالروز مبعث پيامبر اكرم(صلياللهعليهوآله) در روز چهارم آبانماه 1379 نيز تصريح كردند: «فلسطين باقي مانده است؛ ملت فلسطين، باقي مانده است. در كنار وجود ملت فلسطين، يك غصب بزرگ هم وجود دارد. عدّهاي را از اطراف دنيا جمع كردند، يك ملت جعلي و دروغين تشكيل دادند، اسمي هم روي آن گذاشتهاند، با ابزارهاي قدرت هم آن را مجهّز كردهاند؛ اين در كنار واقعيت ملت فلسطين، امروز خودنمايي ميكند.» مقام معظم رهبري همچنين در خطبههاي نماز جمعه تهران در روز بيست و دوم ماه مبارك رمضان و روز قدس مصادف با دهم ديماه 1378 درباره اخراج ملت فلسطين از سرزمين خود و وارد كردن غاصبان از نژادهاي مختلف به اين كشور فرمودند: «در ميان زشتيهايي كه در اين قرن بر ما گذشت كه البته در كنارش محسّناتي هم در اين قرن اتّفاق افتاده است كه حالا مورد بحث ما نيست؛ يكي از زشتترين، يا شايد بشود گفت زشتترين آنها، مسأله فلسطين بود. چرا؟ چون در اين قضيه، يك ملت را از كشور خودش بيرون كردند. من خواهش ميكنم جواناني كه با مسأله فلسطين خيلي آشنايي و سابقه ذهني ندارند، روي اين كلمات تأمّل و درنگ كنند. يك ملت را از خانه و از كشور خود بيرون كنند و يك عدّه آدمهايي را از اطراف دنيا جمع كنند و به جاي آن افراد در آن كشور بگذارند. چرا؟ چون آن جماعتي كه از اطراف دنيا جمع كردند، از يك نژادند؛ نژاد اسرائيلي، نژاد يهودي! يعني يك حركت نژادگرايانه زشت كه هر جاي دنيا بهوسيله هر كسي در ابعاد كوچكتر از اين پيش ميآمد، مايه ننگ و سرافكندگي بود؛ اما اين را در ابعاد يك كشور بهوجود آوردند... اينطور نيست كه شما خيال كنيد تا ابد بايد فلسطينيها - صاحبان سرزمين - خود و اولادشان بيرون از سرزمين خودشان باشند؛ يا اگر در آن داخلند، بهصورت يك اقليّتِ مقهور زندگي كنند و آن بيگانههاي غاصب در اينجا بمانند؛ نه، چنين چيزي نيست... اصل ماجراي فلسطين چيست؟ اصل ماجرا اين است كه يك عده از يهوديان متنفّذ در دنيا به فكر ايجاد يك كشور مستقل براي يهوديها افتادند. از فكر اينها دولت انگليس استفاده كرد و خواست مشكل خود را حل كند. البته آنها قبلاً به فكر بودند به اوگاندا بروند و آنجا را كشور خودشان قرار دهند. مدّتي به فكر افتادند به طرابلس، مركز كشور ليبي بروند؛ لذا رفتند با ايتالياييها كه آن وقت طرابلس در دست آنها بود صحبت كردند؛ اما ايتالياييها به اينها جواب رد دادند؛ بالاخره با انگليسيها كنار آمدند. انگليسيها آن وقت در خاورميانه اغراض بسيار مهمِّ استعماري داشتند؛ ديدند خوب است كه اينها به اين منطقه بيايند. اوّل به عنوان يك اقليت وارد شوند، بعد بتدريج توسعه پيدا كنند و گوشهاي را، آن هم گوشه حسّاسي را بگيرند - چون كشور فلسطين در نقطه حساسي قرار دارد - و دولت تشكيل دهند و جزء متّحدين انگليس باشند و مانع شوند از اين كه دنياي اسلام - بخصوص دنياي عرب - در آن منطقه اتّحادي بهوجود آورد. درست است كه اگر ديگران هوشيار باشند، دشمن ميتواند اتّحاد ايجاد كند؛ اما دشمني كه از بيرون آنطور حمايت ميشود، با ترفندهاي جاسوسي و با روشهاي گوناگون ميتواند اختلاف ايجاد كند كه همين كار را هم كرد: به يكي نزديك شود، يكي را بزند، يكي را بكوبد، با يكي سختي كند. بنابراين، در درجه اوّل كمك كشور انگليس و بعضي كشورهاي غربي ديگر بود. بعد اينها بتدريج از انگليس جدا و به امريكا متّصل شدند. امريكا هم اينها را تا امروز زيربال خودش گرفته است. اينها به اين معنا كشوري بهوجود آوردند و آمدند كشور فلسطين را تصرّف كردند. تصرّفشان هم اينطوري بود: اوّل با جنگ نيامدند؛ اوّل با حيله آمدند، رفتند زمينهاي بزرگ فلسطين را كه زارعان و كشاورزان عرب روي آنها كار ميكردند و خيلي هم سرسبز و آباد بود، با قيمتهاي چند برابر قيمت اصلي، از صاحبان و مالكان اصلي اين زمينهاي بزرگ كه در اروپا و امريكا بودند خريدند؛ آنها هم از خدا خواستند و زمينها را به اين يهوديها فروختند. البته دلاّلهايي هم داشتند كه نقل كردهاند يكي از دلالهايشان همين "سيّدضياء" معروف، شريك رضاخان در كودتاي 1299 بود كه از اينجا كه به فلسطين رفت، آنجا دلاّل خريد زمين از مسلمانان براي يهوديها و اسرائيليها شد! زمينها را خريدند؛ زمينها كه ملك اينها شد، با روشهاي واقعاً بسيار خشن و همراه با سبعيّت و سنگدلي، بتدريج شروع به اخراج زارعان از اين زمينها كردند. در جايي ميرفتند، ميزدند، ميكشتند و در همين هنگام افكار عمومي دنيا را هم با دروغ و فريب به طرف خودشان جلب ميكردند. اين تسلّط غاصبانه صهيونيستها بر فلسطين سه ركن داشت: يك ركنش عبارت از قساوت با عربها بود. برخوردشان با صاحبان اصلي، با قساوت و با سختي و خشونت شديد همراه بود. با اينها هيچگونه مدارا نميكردند. ركن دوم، دروغ به افكار عمومي دنيا بود. اين دروغ به افكار عمومي دنيا، يكي از آن حرفهاي عجيب است. اين قدر اينها بهوسيله رسانههاي صهيونيستي كه دست يهوديها بود، دروغ گفتند - هم قبل از آن و هم بعد از آن، اين دروغها گفته ميشد - كه به خاطر همين دروغها بعضي از سرمايهداران يهودي را گرفتند! خيليها هم دروغهاي آنها را باور كردند. حتّي اين نويسنده فيلسوف اجتماعي فرانسوي - "ژان پلسارتر" - را نيز كه خودمان هم در جواني چندي شيفته اين آدم و امثال او بوديم، فريب دادند. همين "ژان پلسارتر" كتابي نوشته بود كه بنده در سي سال قبل آن را خواندم. نوشته بود: "مردمي بيسرزمين، سرزميني بيمردم"! يعني يهوديها مردمي بودند كه سرزميني نداشتند؛ به فلسطين آمدند كه سرزميني بود و مردم نداشت! يعني چه مردم نداشت؟ يك ملت در آنجا بود و كار ميكرد. شواهد زيادي هم هست. يك نويسنده خارجي ميگويد در سرتاسر سرزمين فلسطين، مزارع گندم مثل درياي سبزي بود كه تا چشم كار ميكرد، ديده ميشد. سرزمين بيمردم يعني چه؟! در دنيا اينطور وانمود كردند كه فلسطين يك جاي متروكه مخروبه بدبختي بود؛ ما آمديم اينجا را آباد كرديم! دروغ به افكار عمومي!» معظمله در چهارم تيرماه سال 1375 نيز در جمع مردم مشهد و زائران حضرت علي بن موسيالرضا عليه السلام خاطرنشان كردند: «پليدتر از آمريكا، دولت صهيونيست در فلسطين اشغالي است. چرا؟ چون بالاخره دولت آمريكا، يك دولت و متّكي به يك ملت است. در صورتي كه اساساً دولت غاصب صهيونيستي، متّكي بر يك ملت نيست! ملت ساكن آن مناطق، ملتي است كه امروز آواره است! اسراييل، از اوّل با ظلم و آدمكشي، با دروغ و فريب به وجود آمده است. در آن روز يك عدّه افراد زورگو و متجاوز، با پشتيباني دولت انگليس به منطقه فلسطين آمدند. اهالي آن منطقه را بيرون كردند و فرزندان و بازماندگان آنها - بيش از يك ميليون نفر - هنوز هم در زير چادرها و در شرايط اردوگاهي زندگي ميكنند! زير چادر، يا چيزي شبيه چادر، در كوخها زندگي ميكنند! مردم فلسطين، در خارج از فلسطين، با حال كوخنشيني و اردوگاهنشيني زندگي ميكنند. خانههاي آنها و وطن آنها در اختيار كساني است كه از اروپا، از استراليا، از آمريكا، از آسيا و از آفريقا به آنجا رفتهاند و يك ملت جعلي و دروغين به وجود آوردهاند و در آنجا به نام يك ملت، زندگي ميكنند و دولتي هم دارند! اساساً چنين ملتي، وجود و هويّتي ندارد. ايشان همچنين در خطبههاي نماز جمعه تهران در روز 28 ديماه سال 1375 گفتند: «چه كسي باور ميكرد كه بيايند ملتي را از اين كشور بيرون كنند و يك عدّه را از اطراف دنيا جمع كنند و به اين جا بياورند و به اصطلاح يك كشور تشكيل دهند؟ امر خيلي عجيب و باورنكردنياي است.» ايشان همچنين در ديدار با اعضاي كنفرانس اسلامي فلسطين در سيزدهم آذرماه سال 1369 تأكيد كرده بودند: «در مسأله فلسطين، هدف، محو اسرائيل است و ميان سرزمينهاي اشغالشده قبل و بعد از سال 1967 هيچ تفاوتي وجود ندارد. هر وجب از خاك فلسطين، يك وجب از خانه مسلمين است و هر حاكميتي به جز حاكميت اسلام و مردم مسلمان فلسطين، حكومتي غاصب محسوب ميشود.» |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 19:12 توسط ایرانی |
|
ما جوانان به دنبال الگویی هستیم که نخست همسن و سالمان باشد و همانند ما در توفان جوانی بوده و در نشیب و فراز حوادث حضورداشته باشد. معصوم نباشد، زیرا با ما فرق خواهد کرد و در بحرانهای اجتماعی، سیاسی و حتی اقتصادی درگیر شده باشد تا بهخوبی او را همانند خود بدانیم و از شیوه زندگانی، روش برخورد او با دیگران، چگونگی سخن گفتن، شهامت، شجاعت، دلیرمردی و بیباکی وی برای خود سرمشق بگیریم و او را نمونهای تمام عیار برایامروز و فردای زندگی خود بدانیم. دفتر زندگانی چنین الگویی را که برخی هجده ساله و پارهایسالهایی بیشتر دانستهاند، میگشاییم و با یکدیگر به صحیفه صفاتو ارزشهای چشمگیر او مینگریم. او یازدهم شعبان سال سی و سوم هجری به دنیای پر غوغای حیاتپاگذاشت. پدر در گوش راست او اذان گفت و دیگر گوش وی را با ترنم اقامه آشنا ساخت تا از آغاز با نغمه توحید، نبوت، امامت و ولایت آشنا شود و با چنین سرودهایی راه روشن رستگاری را از عمق جان بیابد. آشفتگی اوضاع سیاسی آن عصر بدان حد بود که نام «علی» جرمی نابخشودنی حساب میشد و بر زبان راندن این واژه مقدس ممنوع بود. پدر وی، که به خوبی میدانست نام دیباچه شخصیت و نشان دهنده شرافت، ادب و عظمت انسان است، نام کودک را «علی» نهاد تا بهترین برکات و زیباترین صفات بر دریای وجود فرزندش ریزان شود. درپی آن، لقب «اکبر» نیز برای او انتخاب کرد تا «علی اکبر» که به عنوان پسر نخستخانواده است با دیگر فرزندان، که نامآنان نیز علی خواهد بود، تفاوت یابد. پدر علی که همانند پدرانش از تمامی اصول اساسی و شیوههایشیرین تربیتی آگاهی داشت، خود را با دنیای کودکی هماهنگ میکرد و رفتاری که شایسته کودکی فرزند بود، انجام میداد تا همانند جد عزیز خود عمل کرده، لحظهای از شرایط روحی روانی کودک دلبند خویش دور نماند. همراه با بزرگ شدن علی، پدر سخنان برتر، آداب والاتر وشیوههای زندگی و احترام بیشتر به او میآموخت تا شخصیت خود را باز یابد و از ارزش وجود خود بیشتر آگاه شود. بدین خاطر هنگام نام بردن از او، الفاظی همراه با احترام به کار میبرد تا از آغاز زندگی، احساس سرافرازی و شخصیت کند.
علی که هفتساله شد، به تمرینهای فکری و آموزشهای دینی پرداخت و با مراقبتهای صحیح سنجیده پدر، بنیانهای اعتقادی در روان او و شیوههای رفتاری در اعمال او رشدی بیشتر یافت. روزی پدر، عبدالرحمان را به آموختن سوره حمد به فرزندشگمارد. وقتی آموزش تمام شد و علی در حضور پدر سوره حمد راقرائت کرد، پدر، هدایای فراوان به عبدالرحمان بخشید. آنگاه به اطرافیان که از این همه بذل و بخشش تعجب کرده بودند، فرمود: «این هدایا توان برابری عطای معلم علی را ندارد که در برابر تعلیم قرآن، همه هدایا ناچیز است» علی در جوانی با ویژگیهای اخلاقی و رفتاری خود نگاه انبوه جوانان را به سوی خود جلب میکرد. آنچه در این فراز از داستاناو گفته میشود، نکتههایی است که بیتردید با مطالعه و رد شدن تاثیری بسزا نخواهد داشت، از این رو، باید از سرصبر و تامل بیشتر مطالعه و مرور کنیم و به خاطر بسپاریم. علی صفات جدّ خود را میدانست، از اینرو، هماره در آینه اخلاق و رفتار او نظر میکرد و خود را بدان صفات میآراست. به هنگام جوانی در میان جمع و با دوستان خود، گشاده رو و شادمان بود؛ ولی در تنهایی اهل تفکر و همراه با حزن بود. علاقه فراوانی بهخلوت با خدای خود و پرداختن به راز و نیاز و گفتگو باخالق هستی داشت. در زندگی آسانگیر، ملایم و خوشخو بود، به روی کسی خیره نمیشد. بیشتر اوقات بر زمین چشم میدوخت و با بینوایان و فقرا که از نظر ظاهری در جامعه و نگاه دنیاطلبان احترام چشمگیری نداشتند. نشست و برخاست میکرد، با آنان همسفرهمیشد. هرگز عیبجویی نمیکرد و از مداحی نابجا و شنیدن چاپلوسی افراد دوری میکرد. تمامی انسانها را بندگان خدا میدانست و از تحقیر آنان خودداری میورزید. در طول عمر خویش به کسی دشنام نداد و ناسزا نگفت. از دروغ تنفر داشت و صداقت و راستگویی شیوه همیشه او بود. بخشنده بود و آنچه به دست میآورد، به دیگران بویژه نیازمندان انفاق میکرد. به عیادت بیماران میرفت. برای همسالان برادری مهربان و برای کودکان پدری پرمحبت بود و مسلمانان را مورد لطف و عطوفتخویش قرار میداد. امور دنیوی و اضطرابهای مادی او را متزلزل نمیساخت. زندگی علی ساده بود و در آن از تجمل و اسراف اثری دیده نمیشد. آنان که اخلاقی نیکو و فضایلی شایسته داشتند، همیشه مورد تکریم و احترام وی بودند و خویشاوندان از صله او بهرهمند میشدند. از صبری عظیم برخوردار بود و از هیچ کس توقع و انتظاری نداشت. در میدان رزم سلحشوری شجاع، نیرومند و پرتوان بود و انبوه دشمن هرگز او را بیمناک نمیساخت. در اجرای عدالت و دفاع از حق، قاطع و استوار بود. به یاری محرومان و مظلومان میشتافت و در برابر ظالمان میایستاد. تا حق را به صاحبش برنمیگردانید، آرام نمیگرفت. به دانش اندوزی و فراگیری معارف اهمیت زیادی میداد و همواره پیروان خود را از جهالت و بیخبری باز میداشت. به پاکیزگی و آراستگی علاقهای وافر داشت و این صفت از دوران کودکی در او دیده میشد. از این رو هماره بر تمیزی لباس و بدن اهتمام میورزید. بسیار فروتن بود و از تکبر نفرت داشت. نه تنها برانسانها بلکه باحیوانات نیز محبت داشت و با مهربانی و انصاف با آنانرفتار میکرد. آنان که قیافه ظاهری و سیمای به نور نشسته علی را دیدهاند،چهره وی را این گونه ترسیم کردهاند: قیافهاش بسیار با ابهتبود و چون ماه تابان میدرخشید. به زیبایی و پاکیزگی آراسته بود. چون به طرف کسی بر میگشت با تمام بدن بر میگشت. نگاهش به زمین بود تا بهآسمان. (تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 513) ... با این ویژگیهای روشنی آفرین به خوبی میتوان او را شناخت، وی علی اکبر پور والای امام حسین علیهالسلام است. جوانی زیبا که همانند جد خود رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در سیرت، سپید و در صورت، آسمانی مینمود و هماره یاد و نام پیامبر صلیاللهعلیهوآله از چگونگی سخن گفتن و یا راه رفتن و دیگر برخوردهای اجتماعی و اخلاقی او میتراوید. از این رو، امامحسین علیهالسلام او را شبیهترین در خلقت و آفرینش، اخلاق و صفات روحی، گفتار و آداب اجتماعی به رسولخداصلیاللهعلیهوآله) معرفی میکرد. کلام شیرین، بیان روان، ادب بسیار در برابر پدر و مادر، اطاعتبیچون و چرا از مقام ولایت و دلدادگی به حقیقت، برگی دیگر اززندگانی زرین علی اکبر بود. این ویژگیها چون با فروتنی او همراه میشد، نگاه تحسینآمیز همگان را به دنبال داشت.
علی در حماسه کربلا، درخششی چشمگیر داشت و با هر بار حمله خود، دهها نفر را به خاک هلاکت میانداخت. قهرمانان عرصههای نبرد، کمتر از دانش و بینش بهره دارند؛ زیرا در مسیر رزم و جنگ قرار داشته و فرصتنداشته و یا علاقه کمتری به درس آموزی و دانش آفرینی از خود نشان میدهند؛ اما علی اکبر، جوانی چند بعدی بود و سطرهای کتابوجودش با حکمت نگاشته شده بود. چشمههای دانش و دانایی از اعماقوجودش میجوشید. در مجالس گوناگون عالمانه و اندیشمندانه لب بهسخن میگشود و به دور از غرور و تکبر مردانه سخن میگفت. ماجوانان هرچند از صفات خوبی بهرهمند باشیم، گاه توان تحملسختیها و ظرفیت رویارویی با مصایب را از دست میدهیم و سنگینی ناملایمات زندگی، تعادل رفتار و گفتارمان را میرباید. علی اکبر در چنین صحنههای سخت و طاقتسوز، تنها به رضا و تسلیم الهی فکر میکرد و چنان در برابر بلاهای الهی آرام و مطمئن بود که گاه حیرت و شگفتی دیگران را برمیانگیخت. از این رو، درهنگامه درد آلود کربلا به پدر گفت: «اولسنا علی الحق» (پدرجان) آیا ما برحق نیستیم؟ و چون امام فرمود: آری، گفت: در این هنگام، باکی از مرگ نداریم. این روحیه قوی و صفات شایسته، چنان ابهت و عظمت به علی اکبر داده بود که افزون بر دوستان، دشمنان آگاه نیز به برتریهایش اعتقاد و اعتماد داشتند و اعتراف میکردند. معاویه روزی ازاطرافیانش پرسید: «چه کسی در این زمان برای خلافت مسلمانان بر دیگران برتری دارد و برای حکمرانی بر مردم از دیگرانسزاوارتر است؟» روباه صفتان زشتسیرت که نام و نان خود را در تملق مییافتند، به ستایش خلیفه پرداختند و او را لایق این منصب معرفی کردند. معاویه گفت: نه چنین نیست: «اولی الناس بهذالامر علی بن الحسین بن علی جده رسول الله و فیه شجاعه بنیهاشم و سخاه بنی امیه و رهو ثقیف؛ شایستهترین افراد برای امر حکومت، علی اکبر فرزند امام حسین است که جدش رسول خدا صلیاللهعلیهوآله است و شجاعت بنیهاشم، سخاوت بنیامیه و زیبایی قبیله ثقیف را در خود جمع کرده است» (مقاتل الطالبیین، ص 78) روز عاشورا پس از شهادت یاران امام، اولین كسى كه اجازه میدان طلبید تا جان را فداى دین كند، او بود. اگر چه به میدان رفتن او بر اهل بیت و بر امام بسیار سخت بود، ولى از ایثار و روحیه جانبازى او جز این انتظار نبود. حضرت علىاكبرعلیهالسلام، نزدیكترین شهیدى است كه با امام حسین علیهالسلام دفن شده است. مدفن او پایین پاى ضریح مقدس اباعبد الله الحسین علیهالسلام، در کربلای معلّی قرار دارد.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 18:22 توسط ایرانی |
|
|
چرا امام، «سجاد» لقب یافت؟
امام باقر علیهالسلام فرمود:
نشانههای سجود در تمام اندام سجدهاش آشکار بود. از این رو ایشان را «سجاد» نامیدند . (علل الشرایع، ص 88) حوادث مهم عصر امام مهمترین حوادث سیاسی، اجتماعی عصر آن بزرگوار عبارت است از:
مهمترین اقدامات امام علیه السلام
سفرهای امام زین العابدین علیه السلام
پاسداری از مقام نبوت امام سجاد علیهالسلامدر غالب دعاهای صحیفه سجادیه مکرر، قبل و یا بعد از هرگونه درخواست از خدای متعال، به حمد و ثنای الهی میپردازد و بر پیامبر و آل آن بزرگوار صلوات میفرستد و شیوه دعا کردن را آموزش میدهد و حرمت رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله را پاس میدارد. ایثارگر بزرگ امام باقر علیهالسلام فرموده است که پدرش حضرت علی بن الحسین علیهالسلام دوبار کل دارایی خود را با خدا قسمت کرد؛ همان بزرگوار فرموده است که امام سجاد علیه السلام شبها انبان بزرگی از نان بر پشت مینهاد و به نیازمندان صدقه میداد. پس از شهادت امام سجاد علیه السلام معلوم شد آن بزرگوار مخارج صد خانواده نیازمند را بر عهده داشته است. (کشف الغمه، ج 2، ص 100) امام آزادی بخش امام چهارم بدون آنکه نیازی به نیروی کار بردگان داشته باشد، آنها را میخرید و آزاد میکرد و برخی گفتهاند: امام چهارم هزار برده را در راه خدا آزاد کرد. بردگانی که از این موضوع اطلاع داشتند، همواره خود را در معرض دید امام سجاد علیهالسلام قرار میدادند تا شاید حضرت، آنان را خریداری و آزاد کند و آن بزرگوار، هر ماه و هر روز به آزاد کردن بردگان خویش میپرداخت. شاگردان برجسته 1 . سعید بن مسیب 2 . ابوحمزه ثمالی (ثابتبن دینار) 3 . سعید بن جبیر 4 . ابوخالد کابلی 5 . یحیی بن امطویل 6 . فرزدق، معروف به ابوفراس شاعر 7 . طاووس یمانی 8 . حماد بن حبیب عطار کوفی 9 . زرارة بن اعین شیبانی 10 . حبابه والبیه 11 . جابر بن عبدالله انصاری 12 . محمد بن جبیر بن مطعم 13 . فرات بن احنف 14 . سعید بن جبهان کنانی 15 . قاسم بن عوف 16 . اسماعیل بن عبدالله بن جعفر .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 19:20 توسط ایرانی |
|
|
مادر، ام البنین، چهار پسر داشته است، یکی از یکی زیباتر، رشیدتر، باصلابت تر و با شکوه تر. سالهای سال پای این سروها نشسته است. هر چهار را به خون جگر آب داده است، پرورده است… از میان این چهار، عباس، سر آنهاست؛ گل آنهاست و ماه آسمان آنهاست. و اما عباس، تنها ماه آسمان خانه ام البنین نیست، ماه آسمان بنی هاشم است؛ بنی هاشمی که همه، به زیبایی شهره اند و به رشادت مشهور. ابروانشان پیوسته است، چشمانشان درشت، مشکی، سرشار از صلابت و جذبه و محبت، با سایه بانی بلند از مژگان سیاه. بدنها همه متناسب و تنومند، قدها همه رشید، دستها همه استوار و اجزای اندام همه موزون و بی عیب و نقص، و در میان این همه، برتری یافتن، ممتاز شدن و چون ماه نو مشارالیه همگان قرار گرفتن، کاری سخت است و چیزی افزون می طلبد. و عباس دارنده این فزونی است؛ آنقدر که به هنگام عبور او از کوچه و بازار مدینه، همگان واله و شیدا و خیره می مانند و بعضی بی اختیار، «و ان یکاد» می خوانند. «ماه بودن» بی همانند عباس، دوست و دشمن را هماره به تواضع واداشته است. دوست را از سر محبت و دشمن را از سر صلابت، خویش را از سر جمال و بیگانه را از سر جلال. مادرش افتخار زنان بنی هاشم، ام البنین، و پدرش برترین پدر عالم، علی است(ع). بنابراین عباس، برادر حسین(ع) است و هر دو فرزند علی مرتضایند(ع) و طبیعی است که یکدیگر را برادر خطاب کنند و حسین(ع) همیشه او را برادر می خواند و حسن(ع) نیز و زینب و ام کلثوم هم –علیهماالسلام. اما عباس، هیچگاه حسین(ع) را برادر خطاب نمی کند و نه آن سه دیگر را، برادر و خواهر. در مقابل حسین(ع) بال می گسترد و هر بار او را با الفاظی چنین می خواند: - سید من! آقای من! مولای من ! امام من! فرزند رسول من! و در مقابل زینب: - بانوی من! سرور من! پیامبرزاده من! و این یکی از ظرائف و شگفتی های «ادب» عباس است در مقابل حسین برادر، حسین رهبر و اهل بیت پیامبر علیهم السلام. و همیشه در توجیه این ادب ظریف، پاسخی مودبانه تر و ظریف تر در آستین دارد: حسین(ع)- جانم به فدایش- فرزند فاطمه(س) است، دختر پیامبر، و من فرزند فاطمه(س) نیستم. اگر چه مفتخرم به فرزندی علی(ع)، اما مادر او برترین زن عالم امکان است، فاطمه (س) است، من چگونه او را برادر بخوانم؟ یا باید او را تا خودم پایین بیاورم، یا خود را تا او بلند بشمرم و برادر خطاب کنم، حاشا که این هر دو خلاف ادب است و جسارت به ساحت مقدس حسین(ع). راستی فرزندان حسین(ع)؛ سکینه و رقیه هم، او را عمو خطاب می کنند و او بال در می آورد از شنیدن این لفظ، آنقدر که از فراز دشمنان تا فرات پرواز می کند... ولی او حسین(ع) را برادر خطاب نمی کند. اما در تمام طول عاشورا و در همه ارض کربلا فقط یک جا هست، یک لحظه هست که ناگاه لفظ برادر بر زبان عباس جاری می شود: - اخی! ادرک اخاک! برادر! برادرت را دریاب! اینجا کجاست؟ این لحظه چه لحظه ای است؟ این درست است که عباس، در این لحظه در نهایت استیصال است. دشمن او را محاصره کرده و فهیمده است که او قصد جنگیدن ندارد؛ فقط می خواهد مشک آب را، بار امید را، به مقصد خیمه ها برساند و این به دشمن جسارت بخشیده است؛ آنقدر که هر دو دست او را بریده اند، عمودی آهنین بر فرقش فرود آورده اند، مشک امیدش را متلاشی کرده اند، سر و رو و چشم و اندام او را، غرق تیر و نیزه ساخته اند و او را از اسب به زیر افکنده اند. اینها همه درست، ولی هیچکدام سبب نمی شوند که عباس از آن ادب معهود خود عدول کند و حسین (ع) را برادر بخواند. تنها یک چیز می تواند در آن لحظه غریب، عباس را مجاز یا وادار به اداری لفظ برادر کرده باشد و آن اینکه: فاطمه- سلام الله علیها- در آن لحظه غریب، در آن محاق مظلومیت با سر و موی آشفته حضور یافته باشد، سرعباس را پیش از آنکه به زمین بیفتد، بر دامن گرفته باشد و گفته باشد: فرزندم! پسرم! عباسم! مادری فاطمه، فرزندی عباس ... جواز ادای لفظ برادر... برادر! برادرت را دریاب!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 16:30 توسط ایرانی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
چهارده منتخب نیک نامان متقین خوبی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 |
|
RSS
|